ناگفته های یک قلب عاشق

شمیم رویا

آیا رویا بود؟!

گاهی به این فکر می کنم همه ی آنچه رویا می پنداشتمشان چه نام داشتند؟!

کابوس بود یا رویا ؟!

می مانند یا می روند؟!

با من انس می گیرند یا تنهایم می گذارند؟!

رویا بود آیا؟

مدتی کوتاه در مقابل آینه ای که عکس او آن همه بار در آن افتاده بود می ایستم تا بدانم که این چنین رویایی آیا واقعا وجود داشته یا نه !

تنها چیزی که از آن آینه ی غبار آلود دریافتم لرزش اشک در چشمان معصومش بود  !

به آینه خیره ماندم ... به آن  شیشه ی صاف و عمیق و خالی که تمام وجود او را در خود جای داده بود و همان اندازه مالک او بود که من...

حس کردم دلباخته ی آینه شده ام... بر آن دست کشیدم... سرد بود .آینه ای غمبار و

مخوف...

اما آیا این رویایی بیش نبود ؟!

کدام رویا را اول بازگو کنم ؟!

همه ی زندگی مثل کابوسی اطرافم جا خوش کرده ....

رویا هایم را... حرف های نگفته ام را به آدرسی نا معلوم... به دفتر خاطراتم پست می کنم

اما می دانم روزی  لب به سخن می گشایند...

پس باید ذره ذره فهمید

آیا رویا بود ؟!

وقتی نوشتنم تمام شود به جایی می روم که رویا هایم را پیدا کنم !

.... رویا بود    یا    کابوس    یا     خیالی شیرین  ...!

رویا بود آیا ؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |


Design By : Night Skin