ناگفته های یک قلب عاشق

شمیم رویا

لحظه پرواز نزدیک است...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

میخواهم از او بگویم ...

او که زیباترین معنای تبسم است

به تو میگویم

فقط به تو میگویم... تا شاید راز زیبایی را باور کنی

باور کنی که زیبایی معنای دیگری دارد

تبسم را در نگاه او میتوان یافت زیرا او دریاست و دریا زیباترین جایگاه زمین است

آیا تا کنون دریا را دیده ای همیشه در حسرت رسیدن به ساحل در تکاپو و تلاش است

بدون هیچ گونه غروری ...

زیبایی یعنی رسیدن به ساحل رستگاری

چرا نمی بینی کسی را که می بیند. کسی را که می داند

کسی که هم دریا دارد و هم ساحل

می دانم که  ندیده ای ...می دانم که نمی دانی ... می دانم که نمی فهمی

اکنون  خودت بگو

بگو چگونه باور کنم که به راز زیبایی پی برده ای

چگونه باور کنم که می فهمی در حالی که دریا را نمی بینی ...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها وساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی ومن گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

از کجا آغاز کنم؟

بیان قصه ای که گویای

عظمت و شکوه یک عشق باشد

قصه ی عشق شیرین که

از دریا کهنسال تر است

حقیقتی ساده از عشقی که

او برایم به ارمغان آورد...

از کجا آغاز کنم؟

او همانند بارانی تابستانی که

زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد

به دنیای من راه پیدا کرد

و زندگیم را درخشان ساخت

او به دنیای خالی من

مفهوم بخشید

او قلب مرا لبریز می کند

و دل مرا با احساسی خاص

لبریز می کند

او روح مرا از عشق والا و بیکران

سرشار می سازد

آنگونه که هرجا بروم

هرگز تنها نخواهم ماند.

با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد

راستی این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت؟!

آیا می توان عمر عشق را

با مبنای روزو ساعت سنجید؟

اکنون جوابی ندارم!!

اما همین قدر قادرم بگویم که:

به او نیاز دارم

او قلب مرا لبریز می کند.

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |


Design By : Night Skin