ناگفته های یک قلب عاشق

شمیم رویا

همه می گویند عشق خوب است ، لازمه زندگی است ، پایه و اساس وجود است ، پس کجاست این عشق ؟ واقعا بر سر عشق چه آمد ؟ آن که رنگش سرخ بود ، حرارت و انرژی اش زیاد بود ، خواب به چشمانش نمی آمد ، کلی حرف برای گفتن داشت ، دوری اش را نمی توانست تحمل کند ، برای دادن جانش همیشه حاضر بود ، میگفت همه غم و غصه ها مال من ، همه خوبی ها مال تو ! پس چه شد ؟ چرا کمرنگ شد ؟ چرا حرفها و قول و قرارها از یادش رفت ؟

همه آدمها در جست و جوی عشق اند اما به محض اینکه به دستش می آورند گمش می کنند شاید هم خودشان را گم می کنند...

اگر شما یک روز عشق حقیقی را در قلب خود حس کردید باید آن را به زبان بیاورید! باید برای شروع و ماندگاریش تلاش کنید . باید جرقه را بزنید تا شعله ور شود. هر شعله ای که سوزان و ویرانگر نیست . اتفاقا شعله عشق به زندگی صفا می دهد ، صبر و گذشت را زیاد می کند، محبت می آورد و به زندگی گرما میبخشد ، اما نمی سوزاند!

بیشتر ما انسانها برای داشتن عشق همه کاری می کنیم ولی وقتی آن را بدست می آوریم خیالمان راحت می شود . بعد از آن تکرار جملات عاشقانه لوس بازی است و لزومی ندارد و کمی بعدتر آن را بچه بازی و کار جوان های خام و بی تجربه می دانیم. غافل از اینکه آدم بزرگ بودن با آدم بزرگی بودن خیلی فرق دارد.

عشق و احساسی را که در دل دارید به زبان بیاورید و از این بابت هیچ شرم و هراسی نداشته باشید. بدون شک عشق شما ظرفیت این احساس پاک و عمیق را دارد و شما را بی جواب نخواهد گذاشت . در نتیجه بیش از عشقی که به شما برگندانده می شود. در این معاملــه لطیف و رویایی فقط عشق داد و ستد نمی شود بلکه صـداقت، اطـمینان ، انسانیت ، شور ، شوق و آرامشی ژرف نصیب هر دو طرف می شود ...

عشقتان پاینده...!                ( منبع سایت موفقیت )

                                         

نوشته شده در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

دل دادی؟ مهر دادی؟ عاشق می کنی؟... پای به معشوق رسیدن رو چی؟ خودمون پیداش کنیم؟ ما که قوی نیستیم مث تو... ما رو که نمی خوای تنها بذاری؟ باشه پیدا کردن معشوق حقیقی با روح آدمی ونه شیطانی خیلی سخته، ما این کار سختو انجامش می دیم و با احساساتی که تو بهمون هدیه دادی عاشق می شیم ولی خداجون ما تا وقتی تو بهمون بال و پر ندی که نمی تونیم پرواز کنیم! خدایا دل دادی... مهر دادی... عشق دادی پر وصال رو هم بده. خدایا به کسایی که پر نمی دی دل عاشق هم نده، خیلی سخته دلت عاشق باشه ولی...! دل عاشق نمی خوایم مگه یه دل چند مدت می تونه عشق آتشینی رو بدون وصالش تو خودش تحمل کنه؟ مطمئنم می دونی حس غریب عاشقی چه حسیه ولی خدایا حس بی سرانجامی عشق چی؟ می خوای من بگم؟حس تلخیه خدا جون ، دردناکه، مثل جون دادن یه تشنه س در حالی که از دور آب رو می بینه ولی پای رفتن نداره... خدایا ما عاشقیم عاشق تو، عشق اول و آخرمون تویی، خودت می دونی ما می خوایم به تو برسیم، عشق تو حقیقی ترین عشق عالمه اما گاهی ما آدم بدا با کارامون تو رو آزارت می دیم، تو که اهل انتقام نیستی؟ همه ی ما رو ببخش. در واقع خیلی از ما ها ظرفیت عشق تو رو نداریم خودت کمکمون بکن. خدا جون عشق زمینی هدیه خودته، ما که نمی تونیم هدیه ت رو پس بدیم ولی چرا باید برای گرفتن هدیه هامون این قدر عذاب بکشیم؟ عاشقاتو تنها نذار، عشق زمینی مایه ی آرامش نسبی ما برای رسیدن به خودته، تو که نمی خوای ما یه عمر در هجر عشق زمینی بسوزیم و از عشق تو غافل بشیم؟ پس همه ی عاشقای حقیقی رو به هم برسون نذار دل کسی بسوزه... خیلی سخته خدا... خیلی سخت.( ایلیا صالحی)

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

آیا رویا بود؟!

گاهی به این فکر می کنم همه ی آنچه رویا می پنداشتمشان چه نام داشتند؟!

کابوس بود یا رویا ؟!

می مانند یا می روند؟!

با من انس می گیرند یا تنهایم می گذارند؟!

رویا بود آیا؟

مدتی کوتاه در مقابل آینه ای که عکس او آن همه بار در آن افتاده بود می ایستم تا بدانم که این چنین رویایی آیا واقعا وجود داشته یا نه !

تنها چیزی که از آن آینه ی غبار آلود دریافتم لرزش اشک در چشمان معصومش بود  !

به آینه خیره ماندم ... به آن  شیشه ی صاف و عمیق و خالی که تمام وجود او را در خود جای داده بود و همان اندازه مالک او بود که من...

حس کردم دلباخته ی آینه شده ام... بر آن دست کشیدم... سرد بود .آینه ای غمبار و

مخوف...

اما آیا این رویایی بیش نبود ؟!

کدام رویا را اول بازگو کنم ؟!

همه ی زندگی مثل کابوسی اطرافم جا خوش کرده ....

رویا هایم را... حرف های نگفته ام را به آدرسی نا معلوم... به دفتر خاطراتم پست می کنم

اما می دانم روزی  لب به سخن می گشایند...

پس باید ذره ذره فهمید

آیا رویا بود ؟!

وقتی نوشتنم تمام شود به جایی می روم که رویا هایم را پیدا کنم !

.... رویا بود    یا    کابوس    یا     خیالی شیرین  ...!

رویا بود آیا ؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

من عاشقم عاشق...

عاشق معبودم هستم...

عاشق آفریده های خوب معبودم هستم...

آفریده هایی که خلقت پاکشون رو به پلیدی مبدل نکردن...

من عاشق، منتظر و پریشون نیم نگاهی از معبودم هستم...

من عاشق حس گرم حضور معبود در قلبم هستم....

خدایا دلم هیچوقت بی حضور و بی یاد تو مباد.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

من هر روز خورشــید را به امیــــد یافتنت بر تاریکی های شبانه ام رها می کنم اما نــمی یابمت...

من به آینده دل خوش کرده ام تا حسرت تمام گذشته ی بی توام را از میان رنجهایم بکاهد...

من تو را دوست میدارم چون این تنها حکمی است که هنوز در مورد تو لغو نشده!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |

( عزیزان صاحب دل و صاحب قلم پرشین بلاگ؛ رخصت )

سلام

سلامی برای قلبم، قلمم، و سلامی برای تمام خاطرات خوب، دوستان و آدمهایی که در طی مسیری از این زندگی با من بودند، آدمهای سبزی که با وجودشون، نوشته هاشون و حتی نگاهشون تأثیر گذار بودند و خاطره ساز شدند.

سلام

سلام به شما دوست عزیزی که به وبلاگ من اومدید و دست نوشته ها و علاقه مندی های ذهن من، که با ساده ترین قلم ممکن نوشته می شن رو می خونید من ایلیا هستم،مسافری رویایی با قلبی که هنوز بی عشق و با عشق زنده ست، از ایران بلاگ میزبان نامهربون وبلاگ قبلیم به خاطر مشکلات همیشگیش دل کندم و به مهمونی پرشین بلاگ اومدم.( امیدوارم دوستان عزیز ایران بلاگیم منو فراموش نکنن و شاهد حضور گرمشون در وبلاگ جدیدم باشم.)

دلاتون عشق آگین

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط ایلیا صالحی نظرات () |


Design By : Night Skin